|
عبارات و اصطلاحات کلیدی
1. چل کلید چل کلید. [ چ ِ ک ِ ] (ص مرکب ) صفت جامی که درویشان با خود دارند. جام چل کلید. 2. طاس چهل کلید طاس چهل کلید. [ س ِ چ ِ هَِ ک ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) طاس چل کلید. طاسی است که بر یکدسته کلیدهای آهنین ادعیه نقش کنند و بر آن طاس نیز ادعیه بنگارند وبرای حصول مرادات ادعیه را خوانده ، آب در طاس انداخته بر سر خود ریزند و بعضی دیگر گویند نوعی است خاص که بر شکلی و وضعی معین سازند. چهل طاس : در دهن باشد گرم در وصل او چندین زبان گفتگو از من نمی آید چو طاس چل کلید میرزا طاهر وحید ز برگ بید که در آب ریخت باد خزان حباب یاد ز طاس چهل کلید دهد محمدقلی سلیم 3. دسته کلید دسته کلید. [ دَ ت َ / ت ِ ک ِ ] (اِ مرکب )مجموعه ای از کلیدها به رسنی یا حلقه ای از فلز. مجموع کلیدهای خانه یا سرایی در حلقه یا ریسمانی . عده ای کلید بر حلقه ٔ فلزین یا بندی . صاحب آنندراج گوید تحویلداران چند کلید را دسته کرده نگاه می دارند. مجموعه ٔفراهم آمده از کلیدها در حلقه یا رسنی: بهار دسته کلید از بغل برون آورد ز واشدن درما را خدا نگه دارد ملامقیم جوهری
4. زرین کلید زرین کلید. [ زَرْ ری ک ِ ] (اِ مرکب ) کلیدی از زر. کلیدی آراسته به زر. کلیدی زرنگار و زرنشان: نبینی کزین قفل زرین کلید به تاریکی آرند جوهر پدید نظامی گنجوی ز فرمان او سر نباید کشید کجا رای او هست زرین کلید نظامی (از آنندراج ) از بیت اول معنی اول و از بیت دوم معنی دوم معلوم میشود، پس هر دو درست باشد. (آنندراج ). 5. کلیدسازی کلیدسازی . [ ک ِ ](حامص مرکب ) شغل و عمل کلیدساز. || (اِ مرکب ) جایی که کلید سازند. دکان یا کارگاه کلیدساز. 6. کلیدان کلیدان . [ ک ِ ] (اِ مرکب ) آلت بست و گشاد در باغ و در کوچه و امثال آن را گویند. و به عربی غلق خوانند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آلت بست و گشاد در خانه و در باغ . (آنندراج ). کلیددان . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). کلیدانه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مِغلاق . کظیم . مِعنَک . (منتهی الارب ) : باز کردم در و شدم به کده در کلیدان نبود سخت کده طیان همه آویخته از دامن دعوی دروغ چون کفه از کس گاو و چو کلیدان ز مدنگ قریع الدهر دهقان بی ده است و شتربان بی شتر پالان بی خر است و کلیدان بی تزه لبیبی (از گنج بازیافته ص 32) زان در مثل گذشت که شطرنجیان زنند شاهان بی هده چو کلیدان بی کده (لغت فرس چ اقبال ص 434) کانکه شد پاسبان خانه و زر چون کلیدان بماند از پس در سنائی اندرین کوچه خانه ای باید ور کلیدان به چپ بود شاید سنائی چرخ مقرنس نمای ، کلبه ٔ میمون اوست نعش فلک تختهاش ، قطب کلیدان او خاقانی حجره ٔ دل را کز کعبه ٔ وحدت اثر است در به فردوس و کلیدان به خراسان یابم خاقانی پاسبانش برون در قفل است پرده دارش درون کلیدان است خاقانی هر روز یک دینار کسب می کرد و شب به درویشان دادی و به کلیدان بیوه زنان انداختی چنانکه ندانستندی . (تذکرة الاولیاء).و رجوع به کَلیدان شود. || و قفل را نیز گفته اند. (برهان ). قفل . (ناظم الاطباء). و اصل آن کلیددان بوده یعنی قفل . (آنندراج ) : دهان تو کلیدانی است هموار زبان تو کلید آن ، نگهدار محمود قتالی (از انجمن آرا ذیل اسکندان ) در تعبیری دیگر؛ کلیدان . [ ک َ ] (اِ) کنده ای را گویند که بر پای دزدان و گناهکاران نهند. (برهان ). کنده ای که بر پای مجرمان نهند. (آنندراج ). کنده و هر چیز شبیه به آن که بر پای دزدان و گنهکاران نهند. (ناظم الاطباء). 7. کلیدانه کلیدانه . [ ک ِ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) بمعنی آخر کلیدان است که قفل و غلق در خانه باشد. (برهان ).قفل . (آنندراج ) (منتهی الارب ). کلیدان . (فرهنگ فارسی معین ). آن جای از کلان در که مدنگ را از آن گذرانده و آویزند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : در به فلجم کرده بودم استوار وز کلیدانه فروهشته مدنگ (لغت فرس چ اقبال ص 55) 8. کلیددار کلیددار. [ ک ِ ] (نف مرکب ) آنکه کارخانجات به تحویل او باشد. (آنندراج ). آنکه کلید اطاق و دکان و جز آن بدو سپرده است . (ناظم الاطباء). کسی که کلید ساختمانی (سرای ، بقعه ٔ متبرک ) و مؤسسه ای در دست اوست . دربان . (فرهنگ فارسی معین ). یکی از مناصب مزارهای مقدس . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وان کس که بر درِ تو نگردد کلیددار در تخته بند بسته شود چون کلیددان عبید زاکانی (دیوان چ اقبال ص 34) گر رزق را کف تو نباشد کلیددار نگشاید آسمان در روزی به روزگار شفیع اثر (از آنندراج ) رنگی ز گل ندارم و بویی ز یاسمن آری کلیددار در بوستان منم وحشی (از آنندراج ) - کلیددار خزانه ؛ کسی که دارنده ٔ کلید خزانه و نگهبان مخزن جواهر در دربار سلطنتی و بقاع متبرکه بود. (از فرهنگ فارسی معین ) : و کلیددار خزانه و... تابع فرمان خزینه دار و در کمال استقلال و اعتبار بوده اند. (تذکرةالملوک ص 19). و کلیددار خزانه نیز از معتبرترین خواجه سرایان است . (تذکرة الملوک ص 29). و کلیددار خزانه نیز از معتبرترین خواجه سرایان است . (تذکرةالملوک ص 29). - آنچه که دارای کلید باشد؛ صندوق کلیددار. (فرهنگ فارسی معین ). 9. کلیدر کلیدر. [ ک ِ دَ ] (اِخ ) دهی از دهستان سرولایت است که در بخش سرولایت شهرستان نیشابور واقع است و 567 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9). 10. کلیدساز کلیدساز. [ ک ِ ] (نف مرکب ) آنکه کلید سازد. آنکه کار وی ساختن کلید باشد. 11. کلید شدن کلید شدن . [ ک ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بوسیله ٔ کلید بسته شدن . (فرهنگ فارسی معین ). - کلید شدن دندانهای کسی ؛ در تداول عامه ، چفت شدن دندانهای وی بر اثر سرمای شدید یا نزدیکی مرگ . (فرهنگ فارسی معین ). باز نشدن دو فک از یکدیگر چنانکه در مردگان . سخت شدن فکین بر هم که گشادن از یکدیگر مشکل شود، چنانکه در مصروعان و محتضران . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). 12. کلید افکندن کلید افکندن . [ ک ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در ولایت رسم است که چون زنان آنجا به فال گوش متوجه شوند، افسونی خاص بر کلید دمیده بر سر راه اندازند. (غیاث ) (آنندراج ). در قدیم رسم بود که زنان چون به فال گوش می ایستادند، افسونی خاص بر کلیددمیده بر سر راه می انداختند. (فرهنگ فارسی معین ). منبع مطلب: لغت نامه مرحوم علی اکبر دهخدا
|